تبليغاتX
مسافر تنها
از ديروز بياموز ، براي امروز زندگي كن و اميد به فردا داشته باش

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 6:50  توسط فرهاد | 
 

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي

 

... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش

 

شوي سعي كن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي و تنها از دنيا خواهي رفت.بگذار

 

عظمت عشق را درك نكني.زيرا انقدر عظيم است كه تورا نابود خواهد كرد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:29  توسط فرهاد | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 21:17  توسط فرهاد | 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی،حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا؟

نازنینا! ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن،با ما چرا؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون من شیدا چرا؟

آسمان چو مجمع مشتاقان پریشان می کنی

در شگفتم می نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

راه مرگ است این یکی بی مونس و تنها چرا؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 7:48  توسط فرهاد | 

   جهنمی است خدایا نه زندگی است نه هستی

 

شدم چو آهوی وحشی ز گرگ و گاو رمید م

 

 من آن سـرود سـیاهـم سـیاه بـخـتی دهـقـان


ز جور د شـت رمـیـد م به گور شهر خزید م


چگونه مست بخند م منی که مست سرشکم


چـگـونه داد بر آرم ز طعـنه ها که شـنـیـد م


کجا ست خرمن بابا کجاست داس  و جبینش


من آن امیر سیاهـم که خوشه ای بـنـچـیـد م


از آن کـبـوتر سرخم که هر کجا بـنـشـسـتـم


به سنگ جور زد ند م ز بام خود نـپـریـد م


اگر ز بار حواد ث  چو پـیـر پـشـت کمانـم

 

من آن د رخت کویرم که پـیـش خـس نخمید م


سیاه بـخـت زمانـم به جـسـتجوی سـپـیـدی

د ریـن سـیـاهـی سـامـان فـراغـتـی نگـزیـد م

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:10  توسط فرهاد | 

آری آسمان زیباست

 

سخـن کوتاه  اما عـشـق کی کوتاه می گرد د

 

شرار د رد جانسوزی مرا دیوانه خواهد کرد

 

تو گویی آسمان زیباست

 

آری آسمان زیباست

 

اما بهر ما داری است  طولانی

 

 که از بام د رش خونابه می بارد

 

جرفه ها

 

از برخورد هـر تازیانه بر بد ن های لخـت

 

 آتش پاره ای جستن کرد

 

                     اما د یو شب جرقه ها را فـرو بلعـید

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:33  توسط فرهاد | 

 

 

آخرین نگاه

 

در چشمانش آسمانی بود

 

در لبخند ش بهاری داشت

 

او رویای من از آنجا گذشت

 

 نسیم ، شمیم  عطرش را پراکند

 

 

دلش با من بود از نگاهش خواندم

 

او بزرگتر از آسمانها  بچابکی پرستو از کنارم پرید

 

آخرین نگاهش پیکرم را لرزاند

 

و دلم را به طپش انداخت .........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:48  توسط فرهاد | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 11:7  توسط فرهاد | 

 

 

 

 

 اي غريبي كه زجد و پدر خويش جدايي

 

 خفته در خا ك خراسان تو غريب الغربايي

 

اغنيا مكه روند و فقرا سوي تو آيند

 

جان به قربان تو شاها كه حج فقرايي

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 14:5  توسط فرهاد | 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 12:18  توسط فرهاد | 
 

 يكشب خوب تو آسمون یک ستاره چشمک زنون خندید و گفت :

کنارتم تا آخرش تا پای جون ....

ستاره ی قشنگی بود آروم و ناز و مهربون ....

ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون ....

اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون !!!

ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نا مهربون ....

ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون ...!!!

 حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون .......

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:0  توسط فرهاد | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 16:27  توسط فرهاد | 

 

 

خدايا اگر تو درد عاشقي را مي كشيدي

 

 تو هم زهر جدايي را به تلخي مي چشيدي

 

 اگر چون من به مرگ آرزو ها مي رسيدي

 

 پشيمان ميشدي از اينكه عشق را آفريدي ............

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:47  توسط فرهاد | 

زندگي زيباست زشتي‌هاي آن تقصير ماست، در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست! زندگي آب رواني است روان مي‌گذرد... آنچه تقدير من و توست همان مي‌گذرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 12:22  توسط فرهاد | 

 

زيبايي عشق به سکوته نه فرياد

زيبايي عشق به تحمله نه خردشدن و فرو ريختن

عشق خيالي ست که اگه به واقعيت برسه

ديگه طعم شيرينشو از دست مي ده

 عشق يه کويره که عاشق

تشنه با روياي سراب معشوق قدم به جلو ميذاره

 عشق راه ناهمواريه که وقتي ازش گذشتي

و تمام سختيا رو پشت سرگذاشتي مي رسي

 به جايي که اصلا تصور نمي کردي آخرش

اين باشه مثل کسي که از کوهي بالا مي ره

 به اميد اينکه ببينه  پشت اون کوه چيه؟

 لذتش فقط اميد و روياي رسيدن به اون

بالاست....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 19:54  توسط فرهاد | 

 

 

خداحافظ به من گفتي كه بر قنديل مژگانت بلور اشك جاري بود

 

غم تلخي ميان غصه هايت با تمام بيقراري بود

 

چرا با من خداحافظ

 

تو كه گلبوته هاي شهر شادي را زير باران نگاهت جارو كردي

 

تو كه جام بلورم را همه شب از شراب عشق پر كردي

 

تو كه افسانه با عشق بودن را برايم از كتاب زندگاني خواندي

 

تو كه بذر محبت را بدست خويش در سينه ي مشتاقم افشاندي

 

چرا با من خداحافظ

 

تو درياي من هستي و من چون ماهي دور از تو مي ميرم

 

اگر رفتي همه جا سراغت را از خداي عشق مي گيرم

 

مرو مرو اي بودنت شور جواني ها مرو اي بودنت خوب و كلام

مهرباني ها

 

اگر رفتي دگر تا عمر دارم داغدار رفتنت هستم  درون تنهايي غم واندوه مي مانم

 

و براي طفل غمگين دلم لالايي ديگري مي خوانم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 12:12  توسط فرهاد | 

صداي من

 

رديفِ اول نشست

 

من همه ي صداي خود بودم

 

و رديفِ اول

 

گل هاي آفتابِ مرا شكست

 

پرده ها به كناري رفت

 

نمايش از كودكي كه تنها

 

نمايش از مادري كه دنبال كودكش

 

همه جا نگران بود

 

و نمايش از صداي پيدا نمي شود

 

صداي من به دنبال كجا

 

در خوابگاه خالي كه پيچيد

 

با تلفنِ دو ريالي گم شد

 

                                گم..............

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 23:48  توسط فرهاد | 

امروز كه نوبت جواني من است

 

مي نوشم از آنكه كامراني من است

 

عيبم مكنيد گرچه تلخ است خوش است

 

                       تلخ است از آنكه زندگاني من است
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 23:39  توسط فرهاد | 

من مي نه ز بهر تنگدستي نخورم

 

يا از غم رسوائي و مستي نخورم

 

من مي ز براي خوش دلي ميخوردم

 

                اكنون كه تو بر دلم نشستي نخورم
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:15  توسط فرهاد | 

گويند: بهشت و حور وعين خواهد بود

 

وآنجا مي وحور و انگبين خواهد بود

 

گر ما مي و مشعوق گزيديم چه باك

 

                        چون عاقبت كار چنين خواهد بود

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:10  توسط فرهاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بنام خداوند شکر و سپاس خداوند منان و بلند مرتبه

از منزل كفر تا به دين يك نفس است
و از عالم شك تا به يقين يك نفس است
اين يك نفس عزيز را خوش ميدار
كاز حاصل عمر ما همين يك نفس است

نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
پیوندها
هديه
هادي(دانلود بازي ها)
سلطان كوهستان(سجاد)
ترنم(سارا)
hidden
دختر باراني
پرواز تا اوج
پولك نقره اي
دختر باروني
رضا شيطون(همه چيز)
تك ستاره
برديا(عاشقانه يا پر از نفرت)
ستاره صداقت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM